به آلونك جهاني من خوش آمديد
  HOME | FARSI | POEM | STORY | GRAPHIC | LINKS  


زندگي نامه خودنوشت الف.ي
يا
همه چيز در باره خودم

احمد ياري كيست؟
او كسي نيست جز يك جوان آسمان جل ايراني مثل همه جوان هاي ايراني ديگر. داراي يك عدد سر، و هزار جور سودا (كه با ساختن اين آلونك مي شود هزار و يكي).
زماني كه او به دنيا آمد هنوز سن زيادي نداشت اما با
وجود اين همه اش فكر مي كرد كه قرار است توي اين دنياي ناشناخته و عجيب غريب چه كار بكند كه ديگران اين قدر از به دنيا آمدنش خوشحالند.آيا او بايد شاخ غول را بشكند؟ بايد كوهي چيزي را جابجا كند؟ و هزار و يك سؤال ديگر.
او سرنجام يك روز كه داشت همينطوري با پستانكش بازي مي كرد به ذهنش رسيد كه بايد يك هنرمند بزرگ شود. به همين خاطر از همان دوران شروع كرد به داشتن اسم مستعار. در واقع اين اولين گام بزرگ او براي يك هنرمند بزرگ شدن بود. او در آن زمان اسم مستعارهاي زيادي داشت كه از همه معروفتر «اَمَد سيا» بود كه اشاره ي ظريفي به تيره بودن پوست او داشت. گاهي نيز افراد باذوق خانواده براي او شعرهايي مي سرودند كه او هرگز معني آن ها را نفهميد؛ از قبيل:
«امد سيا بشكن و بيا»
او با خودش فكر مي كرد كه چه چيزي را بايد بشكند و سپس بيايد؟ و اصولا چرا بايد آن چيز را بشكند و به كجا بايد بيايد؟
اين ها همه سؤال هايي بود كه ذهن او را به خود مشغول مي كرد و او چون براي اين سؤال هاي اساسي زندگي اش پاسخي نمي يافت، با تمام وجود مي زد زير گريه. در اين گونه مواقع ديگران دچار اين توهم مي شدند كه او شير مي خواهد و يا اين كه جايش را خيس كرده است.
زماني كه او نه سال داشت يكدفعه يادش آمد كه او قرار بوده يك هنرمند بزرگ شود؛ به همين خاطر يك قلم و كاغذ برداشت و يك چيزي در باره ي ولادت امام حسين نوشت و با اين كه وزن و قافيه ي درست و حسابي هم نداشت، شب سوم شعبان آن را به عنوان شعر در جشن مسجد سر كوچه شان خواند. و يكي از پيرمردهاي مسجد نيز يك پنجاه توماني تا نخورده به او داد. در واقع اين اولين بار (و البته آخرين بار) بود كه او از راه قلمش پولي به دست مي آورد.از همان شب به بعد بود كه او فكر كرد واقعا شاعر شده است و به همين خاطر بايد باز هم شعرهاي ديگري بگويد تا شاعر بزرگي شود. مشكل عمده ي او در آن زمان اين بود كه نمي دانست چگونه راه برود؛ چون او مي خواست مثل شاعرها راه برود ولي تا آن زمان هيچ شاعر واقعي را از نزديك نديده بود و اين امر، فوق العاده او را غمگين مي كرد.
چند سال بعد، يعني وقتي كه او سال دوم راهنمايي بود به يك «معلم هنر»ي برخورد كرد (به نام آقاي زالپور –يادش به خير-) كه با كشف استعداد خارق العاده ي اين جوان آسمان جل، كه البته آن موقع يك «نوجوان» آسمان جل بود، برايش يك بوم نقاشي درست كرد و خودش به او رنگ روغن ياد داد. از آن موقع به بعد او به جاي حل كردن تمرين هاي رياضي و حفظ كردن تاريخ حمله مغول به ايران؛ مي رفت توي زيرزمين خانه شان و يك چيزهايي روي بوم مي كشيد كه خودش بهش مي گفت نقاشي و آن ها را به در و ديوار خانه شان آويزان مي كرد.
او از اين زمان به بعد فكر مي كرد كه بايد مثل ونسان وگوك راه برود. يا لااقل مثل گوگن. اما چون هيچ وقت ونسان ونگوك را از نزديك نديده بود (و همين طور گوگن را) با خودش گفت: «گور پدر هر جفتشان» و تصميم گرفت هر جوري كه دلش مي خواهد راه برود.
ناتمام


كرگدن
يك وبلاگ است شامل يادداشت هاي مشترك من و يك كرگدن خسته و تنهاي ديگر (كرامت محمدي)در باره ي هر چيزي كه فكر كنيم ارزش نوشتن را دارد
آخرين شعر
از اسمش پيداست؛ تازه ترين شعري ست كه مرتكب شده ام
آخرين روايت
من داستان نويس نيستم ولي گاهي اوقات يك چيزهايي مي نويسم كه شعر نيست، نوشته ي معمولي هم نيست، بعضي ها مي گويند داستان است؛ نمي دانم
آخرين نقش
آخرين كارهاي گرافيكي ست كه براي جايي يا براي دل خودم كار كرده ام
لينك
لينك سايت هايي ست كه خودم خوشم آمده و فكر كرده ام ممكن است به درد نس ديگري هم بخورد. همين
صفحه هاي ديگر